تبليغاتX


آهہ دلم
به يادت آرزوكردم كه چشمانت اگرترشدبه شوق آرزوباشد نه تكرارغم ديروز...!

 

      هیچ کس تنهاییم را حس نکرد            

                   لحظه ویـــرانیم را حـــس نکرد 

 در تمام لحظه هایم هیچ کس

 خلوت تنهاییم را حس نکرد

 آسمان غم گرفته هیچ گاه

 برکه طوفانی ام را حس نکرد

 عمریست در پی اومیروم و او

 دردو غم. دل تنگیم را حس نکرد

           آنکه از اول به دیــدارم شتافت          

              رفتـــن پـایــانیـــم را حس نکـرد

                      آن که سامان غزلهایم از اوست

هیچ وقت بی سرو سامانیم را حس نکرد

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 3:24 PM نويسنده حسين |

در غمستان نفسگیر " دگر نفسم میگیرد ...

                                             آرزو در دل من  " متولد نشده می میرد ...
                                 

                                             
                 و دگر دست زمان درازاي هر نفس " جان مرا می گیرد .. 

       

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!!

  عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود

                          و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد...

 

دلتنگی های این روزهایم را سپرده ام دست باد!!

میآورد برایت هرجا که باشی. . .اینگونه خیالم راحت تر است

 

  شــــــــبگردی می‌کنــــم..

اما صدای نفــــــــــــس‌هایـــت را از پشــــــــت

هیچ پنــــــــــــــجره و دیواری نمی‌شـــــــــنوم

آســوده بخواب نازنیــــــــــــنم

شـــــــــ ــ ـ ـــــــهر در امن و امان اســـــــت

  تنها خانه‌ی من اســت که در آتــــش می‌ســـــــــــــــــوزد. ..

       

...  در پیچ و تاب کوچه باریک زندگی

...  باز زندگی آهنگ رفتن گرفت

...  نمیدانم به چه حقی نقش لبخند را از من گرفت

...  در نبودت ابر کوچه ی وجودم راه باریدن گرفت

...  خیالی نیست میبارم باز

...  رمقی نیست بر میدارم ساز

...  شاید این رسم باشد! سکوت ، تنهایی ، آواز

...  روزی بمثال عقاب در پرواز

...  لیک امروز رفته از یادم پرواز

...  به دروغ پر و بالم را چیدند

...  شادی از دنیای قلبم دزدیدند

...  اما خیالی نیست اگر...

...  باز به گریه های من خندیدند

...  آخر آنها کی؟ کجا ؟ عاشق صادق دیدند

...  ببین باز من و سکوت و زمزمه گیتارم

...  بس است گریه نکن قلب بیمارم

...  باز مرهم بر زخمت میزارم

...  گریه نکن من هم از آن ها بیزارم

...  ببین آنجا انتهای این راه میخواهم

...  تو را آنجا تنها بگذارم

...  تو دیگر تاب و توان زخم خوردن نداری

...  اما زخم آخر را من محکمتر خواهم زد

...  باشد که بگویی از دست صاحبم بیزارم

 

... خدا حافظ قلب بیمارم ....

 

...   خدا حافظ ..... ازت بیزارم  

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 4:28 PM نويسنده حسين

اگر زیستن را دوست داشتم ،

هرگز به هنگام به دنیا آمدن نمی گریستم

گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
                     لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
                                     اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
                                                   در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو...

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 12:49 PM نويسنده حسين

 هنوز روی خاکیم و یادمان نمیکنند

 وای به روزی که خاکمان کنند

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 2:42 PM نويسنده حسين

        

جان می دهم به گوشه ی زندان سرنوشت

سر را به تازیانه ی او خم نمی کنم

افسوس بر دو روزه ی عمر نمی خورم

زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم

با تازیانه ی مرگبار جان گداز

پندارد آن که روح مرا رام می کند

بیمی به دل زمرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یک دم زده باشم حرام

هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه ی راحت رها کن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 1:48 PM نويسنده حسين

با رنگ زلال عشق بر بوم قلبم تصویر روشنی از تو می کشم ، من تو را یافته ام

و از تنهایی بریده ام ،اما نمی خواهم عشقت چون غزالی بادپا از صحرای دلم بگریزد

چون سوختن در فراق تو جز خاکستری از من باقی نمی گذارد ؛

 پس این دل را مشکن که دل شکسته را یارای تپیدن نیست...

+ تاريخ شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 8:43 PM نويسنده حسين

 بر سنگ قبر من بنویسید

                                                      اهل زمین نبود

                                                   نمازش شکسته بود

 بر سنگ قبر من بنویسید

                            پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود 

  بر سنگ قبر من بنویسید

                            این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

   بر سنگ قبر من بنویسید

                     کل عمر بر پشت دری که باز نمی شد مانده بود  

 

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد؟    افسوس...

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:51 PM نويسنده حسين

http://www.pic.iran-forum.ir/images/9hmvv3lt0mas6yxy80vt.jpg

عشق را بي سبب عنوان مکن خواهش از بهر ستم خواهي انسان مکن عشق در سينه نگهدار و هيچ فاش مگو چون که تاريک است اين راه و از آن ياد مکن عشق آيينه قلب است در آن زنگي نيست ليک اين جمله نگهدار و عنوان مکن در درون مايه عشقت ز جفا دوري کن آشکارا زين سخن هيچ کجا ياد مکن اگر از بهر کسي در عشق مردي، مردي ورنه از جورو جفا عشق فرياد مکن .

+ تاريخ شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 11:31 AM نويسنده حسين

 

 

به جاي دسته گلي که فردا بر سر قبرم مي گذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن

به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار ميکني امروز با تبسمي شادم کن

به جاي متنهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسي امروز با پيامي کوچک

خوشحالم کن

من امروز به تو احتياج دارم نه فردا

به ياد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت

خش خش بر گها را احساس کردي و هر گاه در ميان ستارگان آسمان تک

ستاره اي خاموش ديدي براي يکبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان

بلکه از ته قلب نازنينت بگو:

يادت به خير

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 3:4 PM نويسنده حسين

 

دریای پر سخاوت چشمانت چه ساده و بی ریا مروارید های عشق را به ساحل نگاهم

ارزانی داشتند و من صداقت نگاهم و یک سبد پر از گلهای اطلسی را پیش کش چشمانت کردم

آن روز در طلوع قشنگ آرزوهایم غروب سرد رویاهایم را ندیدم .

چرا درخشش چشمانت این را به من نگفت که جاده عشق تو روزی به بن بست خواهد رسید و

در این کوره راه من خواهم ماند و خاطراتی از هم گسسته

« خاطره ای مثل ابر . خاطره ای مثل مه»

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 2:33 PM نويسنده حسين

 

ساقیااز بوسه لعل لبت سرشارم امشب شهد کامت را بنازم

مست کن از چشم مست خویش دیگر بارم امشب دور جامت را بنازم

 سحرو افسون،هر چه داری ساز کن در کارم امشب طبع رامت را بنازم

 در هوای خال گیسوی تو شد دل یارم امشب مرغ بامت را بنازم

 ای پری روی کمند انداز دامت را بنازم

  ساغری برگیر و از خمخانه اسرار هستی می بدست آشنا ده

 وزدل نا پختگان بزدای نقش خود پرستی جان آنان را جلا ده

 بر بطی بردار و بنوازش دمی با چیره دستی بزم رندان را صفا ده

 زان بهشتی طلعت دولت سرای عشق و مستی مژده وصلی به ما ده

 مر حبا ای نازنین ساقی مرامت را بنازم

 دوش می گفتی که در دامان باغ از داغ رویش برگ گل خوناب دارد

 شرمسار از دیده جان پرور افسانه گویش چشم نرگس خواب دارد

 در کف باد سحر گاهی ز پیچ و تاب مویش زلف سنبل تاب دارد

شاخه توحید را سر چشمه،خون گلویش تا ابد سیراب دارد

 حسن تعبیر تو را لطف کلامت را بنازم

 من که حیرانم نمی دانم کدامت را بنازم

+ تاريخ دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 2:32 PM نويسنده حسين

 

دلتنگم....به اندازه تمام روزها به اندازه تمام شبهایی که به آسمون خیره شدم به اندازه همه ی نادانسته هایم دردی در سینه ام میپیچد برایم نایی نمیماند جز فریاد صدایی ندارم جز تیشه های او نمیخواهم نگاهی جز عمق چشمانش..دلتنگم به اندازه ی خودم که دیگر من نیست...

 سرتا پا اوست

            

چه سخت است تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی و چه سخت است سپردن دل به قرستان جدایی وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست تا رهگذزی بر بی کسی ات فاتحه بخواند..

            

من به تنهایی خود چندی است عادت کردم گاه می اندیشم خبر مرگ مرا به حقیقت چه کسی با چه کسی خواهد گفت و گاه به آن می اندیشم که کمی قبل تر از مرگ خودم خبر فوت دلم را چه کسی به تن خسته و مجروح تر از چشم ترم میگوید...

میشه مثل یه قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی ولی هیچ وقت نمیتونی جلوی اشکی را بگیری که با خداحافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه...

             

چه ساده با گریستن خویش زنده میشویم و چه ساده در میان گریستن میمیریم و در فاصله این دو به سادگی چه معمایی میسازیم به نام زندگی...!

        

 روی هر سینه سری وقت وداع میگرید

 سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 12:57 PM نويسنده حسين

(انتظار)

   يك دل ديگردرانتظارتوست هنوزهم اوازشيرين چكاوكت دركلبه ام  مي پيچدوبا گذشت ديگرساعت ها وثانيه ها قلب ومن براي توبي قراري ميكند و هنوز هم دل شكسته ام ازفراغت پردردهست وتوهنوزهم نمي ايي 

 

 (چكاوك غمگين)

  ايا تا به حال چكاوك غمگيني را ديده ايد كه برشاخه مينشيند وساعت ها اواز ميخواندودل ادم را مي برد ان چكاوك غمگين ارزوهاي من است كه بال دراورده وروي شاخه مينشيند مواظب باشيدكه ارزوها مرا باسنگ نزنيد.

 

(خاطره)

 صفاي عشق منوتو دراين بودكه هردو درعشق به يكديگر ميسوختيم وازان باصفاترنگاه ناظراني بود كه باديدن شعله عشقمان لذت ميبردند وبه حال وروزمان غبطه ميخوردند ودرپايان به خاكسترمان  قصه دلدادگيمان را مينويسند وبه يادگار نگه ميدارند ولي افسوس كه من دراتش دوري سوختيم چنان در اتش بي مهري توسوختم كه حتي خاكستري ازمن برجاي نمانده كه اينده هاي قصه دوري تنهايي وبي كسي ام را بنويسند تا شماها بدانيد در فراغ ان يگدانه محبوب چه ها كه نديدم ونكشيدم.

 

(پروانه وشمع)

  من شمع توام وتو پروانه من هستي من سالهاست كه ميسوزم  واتش از چشمانم فرو ميريزد روي گونه هايم وتو به دورخودت ميچرخي من شب به شب كوچكترميشوم وتو سحربه سحر سرگردان ترازمن به كدام گناه ازمن دوري اگرپاي امدنم بود ازجاي خود حركت ميكردم واز سرگرداني نجاتت ميدادم.ميترسم بالهايت بسوزد.

 

 (اشك برگونه)

  وقتي كه تورفتي اشكهايم فرصت باريدن يافتند وشقايق ها سربه زيرانداختند بي تو تنهايي ام ازتنهايي گريه اش گرفت.تورا ميگويم كه با صداي  مهربانت به كلبه قلبم امدي وباخود دريچه اي اوردي كه از ان به كوچه خوشبختي بنگرم .

 

 چه تلخ است انتظاري كه عاقبت اش را

                                                           نميداني ولي به  انتظارش  نشسته اي

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 2:46 PM نويسنده حسين

با کارد محبت قلب کوچکم را می شکافم ....


وبا دستی لرزان آن را می فشارم....


واولین چکیده ی خون به عنوان سلام تقدیمت می کنم!

 دوست دارم بسيار بسيار  


بر روي کاغذ سفيد با قلبي از محبت سرشار

خواستم واژه اي بنويسم که بماند در ذهنت يادگار


هرچه فکر کردم چه بايد نوشت و اين ورق راکرد سياه


واژه اي به ذهنم خطور نکرد جز اينکه دوستت دارم بسيار


گرچه سخت است دوري ولي مي دانم اين را

 

که مي کنمت هر روز ياد  ، آن هم بطور کرار


دلم به دلت گره خورده که نمي توان کردش باز


گره اش را با مهرباني کردي کور اي سالار

 

دستان گرمت را همواره بايد فشرد با احساس


چون دستـانت گرمــايي دارنـد فــرار


لبان سرخت را بايد بوسيد از دور


اين کار را بايد کرد هر روز تکرار


واژه ها در برابر خوبيهايت کم است آقا


بگذار تمامش کنم همين جا با اصرار


فقط بگويم يک کلام نداي قلبم را


که دوستت دارم، دوستت دارم بسيار بسيار...

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 7:28 PM نويسنده حسين

 

من غم را در سکوت.سکوت را در شب. شب را به خاطره اندیشیدن به

 تو دوست دارم. من زندگی را در عشق .عشق را در قلب..و قلب را به

خاطره اینکه آشیانه توست دوست دارم.من اندوه را در اشک ..اشک را

در چشم وچشم را به خاطره دیدن روی تو دوست دارم.من عشق را در

 سکوت ..سکوت را در تنهایی ..تنهایی را به خاطره تپیدن قلب..

 تپیدن قلب را برای تو دوست دارم...............

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 7:19 PM نويسنده حسين

در درگه عشق کنم از تو شکایت

گویم مرا کشت دو چشمان سیاهت

در هر نگهت مستی صد جام شراب است

چشمان تو میخانه دلهای خراب است

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 7:10 PM نويسنده حسين

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...

تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار

 خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 7:25 PM نويسنده حسين

به نام عشق و سلام بر غم و به نام تو، تو كه روزي فراموش خواهي كرد و به ياد روزهاي

 فراموش نشدني و به نام تو كه تنها ستاره شبهاي تنهايي ام هستي و قسم به تنهايي كه هرگز

تو را فراموش نخواهم كرد و قسم به غروب غم انگيز عاشقان كه تو را دوست خواهم داشت

 حتي اگر فراموشم كني و مي خواهم ترسيم نمايم كه در اين دنياي پر از نفاق و دورويي تنها

يك نظر سير سرنوشت و سرگذشت توست پس بگذار براي اولين و آخرين بار بگويم

 دوستت دارم

+ تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 2:1 PM نويسنده حسين